تبليغاتX
یادداشت هایی از جنس یک دانشجو ...!

یادداشت هایی از جنس یک دانشجو ...!

۲۰ کیلومتری مانده به عالیشهر {عالیشهر همان جایست که دانشگاه آزاد بوشهر در آن قرار دارد} از رادیو بوشهر زنگ می زنند برای گفت و گو در مورد اینجا ، با تاخیر چند دقیقه ای وارد کلاس می شوم و با بدرقه نگاه عبوس استاد به سر جایم می نشینم ! استاد در مورد مراحل نوشتن مقاله توضیح می دهد ، باز شدن مداوم درب کلاس استاد را خشمگین می کند و خطاب به آنهایی که دیر آمده اند می گوید این وضعیت آمدن سر کلاس اصلا خوشایند نیست . چند دقیقه ای می گذرد استاد خطاب به همه می گوید درباره نظم مطلب بنویسید و از مراحلی که برای نوشتن گفتم استفاده کنید . پچ پچ ها بالا می گیرد خیلی ها می گویند استاد ما حوصله نوشتن نداریم ! استاد خشمگین می شود و می گوید دانشجویی که نتونه مطلب بنویسه دانشجو نیست ،سریع بنویسید . چند تا از بچه ها شروع می کنند به خواندن مطلب کوتاهی که نوشته اند . دستم را بالا می برم و می گویم استاد مطلبی نوشته ام که شاید هیچ کدوم از چیزهایی که شما گفته اید درش نباشه ! واگر بیرونم نمی کنید بخوانم !استاد با تعجب می گوید حالا بخوان ببینیم چه نوشته ای ،این طور نوشته بودم :

« باید نوستالژی وار به گذشته برگردم ،زمانی که پشت نیمکت های چوبی مدرسه نشسته بودیم و معلم کلاس چهارم دبستانمان از روی کتاب مدنی تعریف نظم به ما یاد می داد او می گفت: نظم یعنی مرتب بودن ،با برنامه بودن و چیزهای دیگری که گذر زمان همه شان را از یادم برده و شاید آقا معلم هم حالا یادش رفته باشد! امروز  ۱۰ سالی از آن روزها می گذرد ،بزرگتر شده ایم و حالا باید معنی نظم را کامل یاد گرفته باشیم و این را می دانیم که باید سر کلاس دانشگاه مان به موقع حاضر شویم اما خانم استاد !نظم می داند ما باید ۱۸۰ کیلومتر راه بزنیم تا برسیم به اینجا !کاش بعضی وقتها نظم هم این چیزها را می دانست ...»

بچه ها کف می زنند و من از شرم نگاه استاد سرم را به پایین می آورم ،استادمی گوید از کجا می آیی ؟ جواب می دهم بندر دیر ...می گوید خیلی خوب نوشتی از دل نوشتی ...

پ.ن۰۱هنوز نمی دانند من معلم کم جمعیت ترین مدرسه ایران هستم !

پ.ن۰۲: استاد هنگام حضور و غیاب نگاهی به می اندازد  و  چیزی یادداشت می کند!

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:38  توسط عبدالمحمد شعرانی   | 

اینجا کلاس ۲۵ طبقه فوقانی دانشگاه آزاد بوشهر ، آرام در  گوشه ای از کلاس به حرف های خانم استاد گوش می دهم . خانم استاد که استاد فارسی ماست می گوید حداقل باید یاد بگیرید یک نامه اداری را بنویسید !!! استاد می گوید این جمله « خورشید طلوع کرد » را ادبی اش بنویسید ! هیچ کس حرفی نمی زند تعجب می کنم که آیا این همه دانشجو از گفتن تنها یک جمله ادبی ناتوان هستند یا چیز دیگری ! می گویم خانم «خورشید به زمین سلام کرد » خانم استاد می گوید احسنت !

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1386ساعت 13:20  توسط عبدالمحمد شعرانی   | 

اینجا سه راه بوشهر است و من در انتظار مرکبی هستم تا خودم را به شهر جدید عالیشهر برسانم و روز اول دانشگاهم را شروع کنم ! بالاخره مرکبی که آن را سمند می نامند در جلوی پای ما ترمز می زند و می گوید: کرایه چقدر !می گویم نمی دانم !می گوید پس سوار شو...! سوار می شویم و هم رنگ آقای راننده که دود سیگارش حالم را همین اول صبحی به هم می زند بدون توجه به تابلوی، کمربندها را ببندید و با احتیاط برانید و بوی بد فاضلاب بوشهر! به سوی شهری می روم که شاید دو سال پنج شنبه و جمعه ها * مهیمانش باشم ! با یک اسکناس سبز رنگ با راننده اخموی ،سیگاری بدعنق خداحافظی می کنم ...

روی برنامه ام اینطور نوشته کلاس شماره ۳۶ ! وقتی به مقابل درب کلاس می روم  یواشکی داخل کلاس را  دید می زنم با جمعیتی انبوه از خانم ها روبرو می شوم... یکی دیگه هم که مرتب راهرو را می پیماید تا مرا می بیند خوشحال می شود و می گوید بالاخره یک مرد پیدا شد ...!استاد نیامده و چنان جو کلاس دچار آلودگی صوتی شده است که دوستم (همان مرد +من کلاسمان که از جمعیت ۲۵ نفره را تشکیل می دهیم ) می گوید : باور کن این صداها در پتروشیمی هم نیست ...!( خودش کارمند شرکت پتروشیمی عسلویه است )... دقایق به سرعت می گذرد و حرف زدن ها هم خاموش می شود و این یعنی حوصله مان سر رفته ! بالاخره پس از ۲ ساعت بلاتکلیفی استاد نمی آید و کلاس به پایان می رسد ! و من باید ۱۸۰ کیلومتر راه را بکوبم تا برسم به بندر دیر ...

*کلاس ها را پنج شنبه و جمعه انتخاب کرده ام تا از اینجا عقب نمانم

+ نوشته شده در  دهم اسفند 1386ساعت 22:29  توسط عبدالمحمد شعرانی   |